چهارم*****

ژوئیه 31, 2008

قاصد که رفت تا پیغامِ «آن یک ارزن هم تویی و ما هیچ نیستیم» را برساند. بوسعید تنهایی بشکن میزد که یحتمل جمله‌اش مریدان رقیب را متفرق خواهد کرد.

دهم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت

سوم*

ژوئیه 30, 2008

وقتی دیدم که پسرک دشنه‌اش را برای چندرغاز از کمر عابر پولداری در‌آورد، یاد پدرش افتادم، که چطور از برای مال خود کردن خم ابروی دخترک زیباروی رهگذر، چنان موتورش را گازاند که مغزش را به آسفالت هدیه داد.

نهم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت

دوم***

ژوئیه 26, 2008

داشت میرفت خانه که همکار خانم بقل دستی پرسید امروز خیلی خندانی؟ گفت یک هفته‌ایی است برای پسری در اینترنت نقش دختری را بازی میکنم! وقتی رفت همکارش فکر کرد، نکند این همان دختره باشد.!

یکم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت

اول*

ژوئیه 26, 2008

خواهش می‌کنم گوشی رو بردار و منو دربه‌در نکن. قرارمون همین ساعت بود! حالا توی این شهر من چطور یه اسلحه فروش دیگه‌ رو پیدا کنم. من امروز باید راس ساعت 12 خودکشی کنم

پنجم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت