از وقتی از حوض نقاشی دراومدم حالم از این رنگی که گرفتم به هم میخوره. در عین بیگناهی و بیخبری همه اتهامات گنجشکک اشیمشی رو هم گردن گرفتم.
وقتی قراره که همیشه از رنگم گلایه داشته باشم دیگه چه فرقی میکنه رنگی که دارم چیه.
این حیاط، دیوارهای بلندی داره که فکر میکنم همهی ابهتشون به رازیه که اون طرف خودشون پنهان کردن. رازی که قرار نیست هیچ وقت حل بشه. رازی که برای فاش نشدن خلق شده.
دنبال باعث و بانی برف و بارون گشتن هم فایدهای نداشت تا حداقل با گرفتن یقیهی اون آرومتر بشیم. اون بیچاره حتی اگر از داخل کتابهای قصه سرش رو بیرون میآورد و میگفت آهای: “مقصر اینجاست.” چه سودی داشت وقتی که معمای اون طرف دیوار هنوز حل نشده پابرجا میموند!
بنا به توصیه این یارو که گفت:کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، تصمیم گرفتم توی این افسون شناور باشم.
بهتر دیدم گشتی توی این حیاط بزنم. از هر طرفی اینقدر میرم تا سرم بخوره به دیوار، بعدش سروته میکنم و یه راه دیگه رو پیش میگیرم،
این وبلاگ یکی از همون راههاست.
راستی؛ اگر داستانهای این وبلاگ رو با خودکار روی کاغذ بنویسید بیشتر از یک خط نمیشه، اگر بیشتر شد، سعی کنید کوچیکتر بنویسید. همهی داستانها تک خطیاند. همشون. مثل پنکک که عینهو چلوکباب و مرغومسما آدم رو سیر میکنه.
این هم مال من
.
.
سبز علف های هرز
نگاه بی صدای ات اندیشید:
هرز
او
که به آوای لبخند گستاخ اش گفت
سبز علف های هرز
…
.
زور که می زدم تا کمرت می رسیدم..خودت را دوست داشتم..سیگارت را نه..
آینه ها گفتند قد کشیده ام..دوستت نداشتم..گلویم اما سیگارت را چرا..
دوست عزیز ممنون از لطفت. لینکیدمت.
موفق باشی
داستان هایت چه بلنداست…وقتی در تو خیره می شوم به شنیدنشان…