نهم*****
آگوست 27, 2008
طلاب جوان گرداگرد مرجع تقلید بزرگ جمع شده بودند. یکیشان پرسید: استاد، آن کلاهبردار، طلبتان را داد؟ پیرِدیرِحوزه، بیهوا از اینکه میان جمع است گفت: ظهور امام زمان میدهد
ششم شهریور هشتاد و هفت
هشتم***
آگوست 20, 2008
همیشه تقلا میکرد که تنها بتواند یک زن باشد.فقط یک زن، نه فرزند، نه خواهر، نه همسر. اما، اما بعد از آن حادثهی دلخراش، گناه نابخشودنی مادر بودن هم به گردنش افتاد
سیام مرداد هشتادوهفت
هفتم***
آگوست 14, 2008
بلند فریاد میزد: آره، خودشه، همینه. از وقتی فهمیده بود عشق یه اسباب بازی بیشتر نیست مونده بود این احساسات اطرافش چی هستند،که این به ذهنش رسید. تعلق خاطر
بیست و چهارم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت
ششم*
آگوست 10, 2008
روانپزشک از قاتل زنجیرهای پرسید: چی شد که شروع به کشتن آدمها کردی؟ قاتل خونسردانه جواب داد: بخاطر اینکه فکر میکردم “یکی نبود” همون “یکی بود“ه که دیگه نیست. اما اشتباه فکر میکردم
بیستم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت
پنجم***
آگوست 7, 2008
آنقدر زیر باران توی حیاط دانشگاه ایستاد که همه مثل دیوانهها نگاهش میکردند، شاید آنها نمیدانستند تنها دلیلی که باعث میشود زندگی به زنده بودنش بیارزد دیوانگیست
هفدهم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت